ابزار وبلاگنویسان *`•.¸(¯`•.روابط عمومی.•´¯)¸.•´* - چند داستان























*`•.¸(¯`•.روابط عمومی.•´¯)¸.•´*


روزی « ناصرالدین شاه »، وزیر دفترش، « هدایت الله خان » را دید که گوشهایش از زیر کلاهش بیرون آمده بود. نظری خشم آلود به وی افکند و گفت:


« گوشهایت را زیر کلاه بگذار. »

وزیر دفتر در حالی که کلاه خود را روی گوش های می کشید گفت:


«بفرمائید قربان. این هم گوش های بنده. حالا ببینم کارهای مملکت، با رفتن گوش من در زیر کلاه درست می شود


********************


این اولین باری بود  که احساس می کرد شوهرش به او خیانت می کند  . او با گوش های خودش صدای یک زن را از داخل گوشی ، حین مکالمه با همسرش شنیده بود . باورش مشکل بود ، همه راههای ممکن را در ذهنش مرور کرد . اول طلاق ، ولی فکر اینکه با دو تا بچه به خانه پدر بد اخلاقش برگردد ، دیوانه اش می کرد .

به فکرش رسید  که موضوع را با مادرش در میان بگذرد ، ولی چون خانواده اش از ابتدا با این ازدواج مخالفت می کردند . منصرف شد . تصمیم گرفت ، خیلی صریح و رک به خود شوهرش همه چیز را بگوید ، ولی خوب فکر کرد که او خیلی راحت همه چیز را انکار خواهد کرد و چون دلیل قانع کننده ای ندارد ، شاید محکوم هم بشود . تصمیم نهایی این بود که به آن زن تلفن کند ، شاید او نمی دانست که مرد مورد علاقه اش ، زن و دو تا بچه دارد .

تلفن  به نام خودش بود این هم از زرنگی های زنانه اش به شمار می رفت . پرینت تلفن ها را خیلی راحت گرفت . ساعت و دقیقه ای که بوی خیانت به مشامش رسیده بود . هرگز از خاطرش محو نمی شد ، ساعت ? و ?? دقیقه بعد از ظهر دوشنبه ! دستانش می لرزید ، اضطراب همه وجودش را فرا گرفته بود ، شماره ها را تک تک و به دقت می گرفت ، یکبار دیگر جملاتی را که از قبل آماده کرده بود در ذهنش مرور کرد . دو زنگ بیشتر نخورد ، تلفن وصل شد ، همان صدای زنانه آشنا گفت : « با سلام ، به شبکه تلفن بانک … خوش آمدید ! »


********************

سال های سال درخت سیب اسم خدا را زمزمه کرد و با هر زمزمه ای سیبی سرخ به دنیا آمد. سیب ها هر کدام یک کلمه بود. کلمه های خدا. مردم کلمه های خدا را میگرفتند و نمیدانستند که درخت اسم خدا را منتشر میکند.

درخت اما میدانست. خدا هم...

درخت اسم خدا را به هرکس که میرسید میبخشید. آدم ها همه اسم خدا را دوست داشتند. اما بچه ها بیشتر... و وقتی سیب میخوردند خدا را مزمزه میکردند و دهانشان بوی خدا میگرفت...

درخت سیب زیادی پیر شده بود. خسته بود. میخواست بمیرد. اما اجازه ی خدا لازم بود. درخت رو به خدا کرد و گفت: "همه ی عمرم اسم شیرینت را بخشیدم. اسمی که طعم زندگی را یاد آدم ها میداد. حس میکنم ماموریتم دیگر تمام شده. بگذار زودتر به تو برسم."

خدا گفت: "عزیز سبزم! تنها به قدر یک سیب دیگر صبر کن. آخرین سیب ات سهم کودکی است که دندان هایش هنوز جوانه نزده. این آخرین هدیه ات را هم ببخش. صبر کن تا لبخندش را ببینی."

و درخت یک سال دیگر هم زنده ماند. برای دیدن آخرین لبخند... وقتی که کودک آخرین سیب را از شاخه ی درخت چید خدا لبخند زد و درخت آرام در آغوش خدا جان داد...



نوشته شده در دوشنبه 1 اسفند 1390 ساعت 04:44 ب.ظ توسط zahra akrami نظرات |


(تعداد کل صفحات:[cb:pages_total])      [cb:pages_no]  
Design By : Pars Skin