تبلیغات
ابزار وبلاگنویسان *`•.¸(¯`•.روابط عمومی.•´¯)¸.•´*























*`•.¸(¯`•.روابط عمومی.•´¯)¸.•´*

سال‌ها پیش و پیش از آنکه تلگرام متولد شود اندیشمندانی هم‌چون یورگن هابرماس و هانا آرنت، از واژه‌ی «حوزه عمومی» سخن گفتند؛ حوزه‌ی عمومی یا همان گستره‌ی عمومی، عرصه‌ای تعریف شد که بین جامعه مدنی و دولت قرار دارد و قرار است به «بحث کردن، مفاهمه و گفت‌وگو»، برای شهروندان درباره موضوعات متنوع تبدیل شود.





 از تاریخ «مشارکت سیاسی شهروندی» و از نوشته‌‌های هابرماس و آرنت اگر عبور کنیم به سال 94 وقتی، وارد شدیم و در زمانه‌ی حکمرانی دولت تدبیر و امید، تلگرام در ایران متولد شد بلکه بتواند آرام‌آرام، «فضای عمومی گفت‌وگویی» را در سطح شهروندان افزایش بدهد بلکه فرهنگ «تبادل آزادانه‌ی دیدگاه» و البته اطلاع‌رسانی لحظه‌ای و به‌هنگام، تقویت شود.
آمار رسمی نشان می دهد در کشور ایران 100 هزار کانال و گروه در شبکه مجازی تلگرام در حال حاضر وجود دارد و روزانه یک میلیون و 200 هزار مطلب در «تلگرام ایران»، بارگذاری می‌شود.
تلگرام از دستاوردهای تازه متولد شده در ایران است که به سرعت اخبار و مطالب را «مردمی» یا به عبارتی «توده‌ای» کرده است.
دولت تدبیر همیشه و از همان ابتدای کار با فیلترینگ تلگرام مخالفت ورزیده است و این خود سرعت گسترش تلگرام در جامعه‌ی ایران را افزایش داد.
اما همین آمارهای رسمی که از زبان دبیر شورای عالی فضای مجازی، عبدالحسن فیروزآبادی بیان شده است یک نکته‌ی دیگر هم دارد:
«اینکه بیشتر استفاده از تلگرام در ایران و در حال حاضر به خاطر مطالب سرگرمی است».
همین آمار می‌گوید در ایران 40 میلیون گوشی هوشمند هست که اثرگذاری تلگرام را برای جمعیت 80 میلیون نفری ایران به خوبی نشان می‌دهد.
چرا که هر مطلب وقتی توسط یک بازدیدکننده خوانده می‌شود آن بازدیدکننده خودش یک جامعه‌ی مخاطب نزدیک به خویش مثل اعضای خانواده و دوستان دارد که مطلب را برای آنها در اصطلاح «فوروارد» می‌کند یا همان مطلب را برایشان «نقل» می‌کند و از این روست که خود به خود مخاطبان مطالب تلگرام، ساعت به ساعت، «بیشتر» می‌شوند.
 از منظر جامعه‌شناسی سیاسی اگر بخواهیم از مفهوم یورگن هابرماسی «حوزه عمومی» بهره ببریم تلگرام این فضا را به سرعت گسترش داده است و البته فضای عمومی گفت‌وگویی، لحظه‌ای و به عبارت دقیق‌تر، «ثانیه‌ای» شده است.
تلگرام مخاطبان شما را در دسترس آسان قرار داده است و شاید اگر این‌چنین فضایی با کمک دولت تدبیر و امید شکل نمی‌گرفت چه بسا ارتباط گفت‌وگویی با مثلاً 200 نفر یا 500 نفر از نوع حضوری، چه سخت و چه دشوار یا «نشدنی» می‌بود.
بدیهی است که تکنولوژی کاربرد مثبت و منفی دارد؛ اما اگرچه بیشتر استفاده‌ی شهروندان در ایران از تلگرام براساس آمارهای رسمی از نوع سرگرمی است ولی گاهی همان سرگرمی‌ها نیز خود از درونشان پیام‌هایی خبری یا اطلاع‌رسانی یا آگاهی‌بخش دارند که در مجموع عنصر «تأمل» را در افکار عمومی تقویت می‌کند. همین «تأمل» است که گفت‌وگو، تبادل دیدگاه و فرهنگ بحث‌کردن را «رشد می‌دهد».
 در مجموع، روزانه یک میلیون و 200 هزار بارگذاری مطلب در تلگرام در کشورمان را به این دلایل به فال نیک می‌گیریم:
الف) رویکرد تدبیر و امید گسترش فضای عمومی گفت‌وگویی در جامعه است که تقویت همین فضای گفت‌وگویی عمومی از ارکان فرهنگ مردم‌سالاری در لایه‌های رفتاری‌ـ اجتماعی عمومی است؛
ب) تلگرام است که گردش آزاد اطلاعات در جامعه را تقویت کرده است؛
پ) تلگرام است که پاسخ‌گویی مجازی مدیران و تأثیرگذاری بر ذهن‌های مدیریتی برای اتخاذ تصمیمات به‌هنگام را افزایش داده است؛
ت) تلگرام به معنی تعطیلی نشریات نیست؛ روشن است هر نشریه‌ای از منظر کیفی، قوی‌تر و حرفه‌ای‌تر عمل کند همچنان هم‌چون گذشته، مشتریان خاص خویش را دارد.
به همین علت، تولد تلگرام، متغیر «رقابت» را تقویت کرده است که خود از مبانی تکثر‌گرایی در حوزه‌ی رسانه‌ای است و نهایتش تلاش برای ارتقای کیفیت مطالب خواهد بود؛ زیرا «رقابت» است که در این حوزه نیز حرف اول و آخر را می‌زند.
ث) تلگرام اطلاع‌‌رسانی خبری را لحظه‌ای کرده است و مردم به سرعت از رویداد‌ها مطلع شده واکنش‌های خویش را قلمی می‌کنند و به همین علت «تورم انفنجاری نارضایتی‌ها»، خود به خود کاهش می‌یابد که در نهایت، به نفع حکومت و جامعه است.
ج) تلگرام فاصله‌‌ی بین روشنفکران با مردم را از بین برده است؛ مطلبی که قبلاً شاید معدودی آن‌را در کتاب‌ها یا برخی «نوشته‌های مکتوب خاص» ویژه‌ی محافل دانشگاهی می‌خواندند حالا به سرعت، «مردمی» و «توده‌ای» می‌شود و همین خود، سطح دانش اجتماعی، اقتصادی، سیاسی جامعه به معنی «عامه» را افزایش داده است.
 از این روست که اگر «حسن ظن» داشته باشیم تلگرام را می‌شود یک دانشگاه عمومی دیالوگی نیز دانست که هم مطالب در آن ارائه می‌شود و هم درباره مطالب، دیدگاه‌های موافق و منتقد، «بیان و قلمی» می‌‌شود. اینجاست که «زبان سلطه» یا تک‌گویی (مونولوگ‌)، جای خویش را آرام آرام به زبان گفت‌وگو (دیالوگ) می‌دهد.




نوشته شده در شنبه 5 خرداد 1397 ساعت 03:54 ب.ظ توسط zahra akrami نظرات |




شهر الکترونیک یکی از خاستگاه‌های مدیران شهری و شهروندان در عرضه کردن و مورد استفاده قرار دادن خدمات شهری است

شهر الکترونیک عبارت از شهری است که اداره امور شهروندان شامل خدمات و سرویس‌های دولتی و سازمان‌های بخش خصوصی بصورت برخط (online) و بطور شبانه‌روزی، در هفت روز هفته با کیفیت و ضریب ایمنی بالا با استفاده از ابزار فناوری اطلاعات و ارتباطات و کاربردهای آن انجام می‌شود، یا به عبارت دیگر می‌توان گفت در شهر الکترونیکی تمام خدمات مورد نیاز ساکنان از طریق شبکه‌های اطلاع‌رسانی تامین شود.

به این ترتیب دیگر نیازی به حرکت فیزیکی شهروندان برای دسترسی به خدمات دولت و نهادهای خصوصی نیست.

در این شهر الکترونیکی ادارات دیجیتالی جایگزین ادارات فیزیکی می‌شوند و سازمان‌ها و دستگاه‌هایی همچون شهرداری، حمل و نقل عمومی، سازمان آب منطقه‌ای و... بیشتر خدمات خود را به صورت مجازی و یا با استفاده از امکاناتی که ICT در اختیار آنان قرار می‌دهد به مشترکین و مشتریان خود ارائه می‌دهند.

در شهر الکترونیک علاوه بر اینکه شهروندان در شهر مجازی و در وزارتخانه‌ها و سازمان‌های الکترونیک حرکت می‌کنند، قادرند خدمات جاری خود را همچون خریدهای روزمره از طریق شبکه انجام دهند.

البته باید به این نکته توجه کرد که شهر الکترونیک یک شهر واقعی است که دارای شهروند، اداره‌ها و سازمان‌های مختلف و... است که در آن فقط ارتباطات و برخی تعامل‌های اجتماعی و تأمین بخش عمده‌ای از نیازهای روزمره از طریق اینترنت صورت می‌گیرد.

فعالیت‌های شهر الکترونیک

بسیاری از فعالیت‌هایی که در شهرهای عادی صورت می‌پذیرد قابلیت اجرا در به صورت الکترونیکی و در غالب شهرهای الکترونیکی را دارا می‌باشد و شاید می‌توان گفت این مجموعه فعالیت‌ها در شهرهای الکترونیکی به صورت راحت‌تر اجرا می‌گردد.

فعالیت‌های انجام گرفته در یک شهر الکترونیک را می‌توان به مجموعه‌هایی تقسیم کرد که بعضی از آنها عبارتند از:

  • فعالیت‌های بانکی: مثل پرداخت قبوض، برداشت پول از حساب، انتقال پول و غیره
  • فعالیت‌های اداری: مثل ثبت اسناد و املاک، درخواست پاسپورت و امثال آن
  • فعالیت‌های تجاری: مثل خرید و فروش کالا، موسیقی، فیلم و مواد غذایی
  • فعالیت‌های تفریحی: مثل بازی‌های رایانه‌ای، بازدید از موزه‌ها و پارک‌ها
  • کسب اطلاعات: اخبار، روزنامه‌ها، نشریات، وضعیت آب‌ و‌ هوا، ترافیک شهری، ساعات پرواز هواپیماها و...
  • فعالیت‌های علمی: تحقیق در مورد پروژه‌ها، یافتن مقاله‌ها، دسترسی به منابع معتبر، کتابخانه‌‌ها و کتاب‌ها و تالیفات جدید
  • فعالیت‌های آموزشی: مدرسه، دانشگاه و سایر آموزشگاه‌ها
  • فعالیت‌های سیاسی: شرکت در انتخابات، اعلام‌ نظر ‌به مجلس و بخش‌های سیاسی باز
  • فعالیت‌های مسافرتی: رزرو بلیط سفر، رزرو هتل و کرایه اتومبیل
  • کاریابی و درخواست کار: آگاهی یافتن از فرصت‌های کاری، پر‌‌کردن فرم درخواست کار، ارسال و گرفتن نتیجه
  • فعالیت‌های درمانی: مراجعه به پزشک، دریافت دستورالعمل‌‌های ایمنی و اطلاع از تازه‌های پزشکی
  • فعالیت‌های تصمیم‌گیری: بهترین و‌ ‌خلوت‌ترین مسیر در شهر برای رسیدن به مقصد، بهترین رستوران برای صرف غذا، بهترین اماکن تفریحی و سایر بهترین‌ها

نوشته شده در شنبه 5 خرداد 1397 ساعت 03:27 ب.ظ توسط zahra akrami نظرات |




    اکنون در دورانی زندگی می کنیم که از آن با عنوان عصر فناوری اطلاعات و ارتباطات یاد می شود . نفوذ فناورهای اطلاعات وارتباطات در جنبه های مختلف زندگی انسان باعث شده است که روش های ارتباط افراد ، به طور کلی تغییر کند. امروز اجتماعات به جوامع علمی و شهروندان نیز به کاربران شبکه ای اطلاعاتی تبدیل شده اند.اکنون مردم بیشتر به حقوقشان آگاه هستند و سعی می کنند که توانانی های خود را در اخذ تصمیمات آگاهانه در جنبه های تأثیر گذار بر زندگی شان توسعه دهند . در همین راستا ایده دولت های الکترونیکی در اقصی نقاط دنیا مورد توجه قرار گرفته است و کشورهای توسعه یافته حرت هایی را در جهت نیل به این هدف شروع کرده اند . می توان گفت که دولت الکترونیکی از حد یک ایده جدید فراتر رفته و همه کشورهای توسعه یافته وحتی در حال توسعه ، گامهای موفقی را به سوی این هدف طولانی مدت برداشته اند . امروز افراد جامع انتظار دارند که کلیه خدمات و سرویس های دولتی با حداقل هزینه ،‌حداکثر سرعت و حداقل زمان در اختیار آن قرار گیرد ، لذا این امر بسیار حائز اهمّیت است که دولت این توانایی را داشته باشد که بهترین خدمات را در کمترین زمان و با بهترین راندمان در اختیار اقشار مختلف جامعه قراردهد.

تعریف دولت الکترونیکی

دولت الکترونیکی به صورت مختلفی تعریف می شود که برخی از آنها عبارتند از : تعریف 1 : دولت الکترونیکی به معنای اطلاع رسانی و خدمات رسانی به موقع دقیق و کارآمد در 24 ساعت شبانه روز ، 7 روز هفته و 365 روز سال از طریق وسایل ارتباطی گوناگون مانند تلفن و اینترنت است .
تعریف 2 : بکارگیری فناورهای اطلاعات و ارتباطات در ارایه خدمات اجتماعی ، اداری و اقتصادی بخصوص در بخش دولتی برای بالابردن بهره وری و نیز بهبود خدمات و ارایه اطلاعات به شهروندان ، تجار و کسبه است .
تعریف 3 : دولت الکترونیک به عنوان بستر و فرآیند مدیریت بدون کاغذ در حکومت مطرح است و در آن در نهایت بسیاری از ارتباطات بین اداره ها ( با هم و با مردم ) از طریق کانال های چند رسانه ای صورت می گیرد.
تعریف 4 : دولت الکترونیکی باعث می گردد که کلیه شهروندان ، شرکت های تجاری ، سازمان های دولتی و کارمندان دولت از طریق وب سایت ها در شبکه اینترنت و بدون محدودیت مکانی و زمانی به اطلاعات و خدمات دولتی دسترسی پیدا کنند .
تعریف 5 : دولت الکترونیکی شکلی از commerce- E است که توسط بخش دولتی مورد استفاده قرار می گیرد.

نوشته شده در شنبه 5 خرداد 1397 ساعت 03:14 ب.ظ توسط zahra akrami نظرات |



خرگیوش فیلمی به کارگردانی و نویسندگی مانی باغبانی و تهیه‌کنندگی حبیب اسماعیلی  است. خلاصه داستان: داستان فیلم خرگیوش درباره یک مردی به نام آرش (بابک حمیدیان) است. پدر آرش سرطان دارد و برای همین به خارج از کشور رفته‌است. دوستان او بابک و بهنود برای اینکه او غم پدرش را فراموش کند و افسرده نشود قرص‌های شادی مصرف می‌کنند و یک روز شاد و بسیار خنده دار و طنز را سپری می‌کنند و آرش به رازهایی پی می‌برد …
پیش بینی می شود «خرگیوش» با توجه به فضای تازه ای که در سینمای کمدی به تصویر کشیده است، گیشه موفقی داشته باشد و یکی از فیلم های پرفروش سینمای ایران شود.

این فیلم در ابتدا شیب نام داشت اما به «خرگیوش» تغییر پیدا کرد.اسمی که احتمالا قبلا نشنیده اید و خود می تواند یکی از محور های کنجکاوی برانگیز برای تماشای آن باشد و جریان آن را در طول قصه و تلفظ این نام توسط یکی از کاراکتر های کودک فیلم درخواهید یافت.
 « خرگیوش » داستان مشخصی ندارد. سه دوست که پس از مصرف یک قرص حالت های مختلف را تجربه می نمایند، نمی تواند توجیه مناسبی برای ثبت مجموعه سکانس های شلخته و بی ارتباط در یک اثر سینمایی باشد.

فیلم سعی دارد در کنار طنز به فلسفه هم کنایه بزند، تصمیمی که بسیار بیشتر از ظرفیت فیلمنامه است و نتیجه کار نیز چنان بد شده که نه مخاطب را می خنداند و نه به فکر فرو می برد.




رفته رفته که از فیلم گذشت و شخصیت‌هایی را دیدم که با مصرف قرص خمار شدند و سعی می‌کردند به هر بهانه‌ای شاد باشند، به ذهنم رسید که فیلمساز تعمدا می‌خواهد اتمسفری خمارگونه مانند شخصیت‌هایش به فیلم بدهد و حس و حال آدم‌های فیلم را به مخاطب هم القا کند، اما باید پرسید به چه قیمتی؟ به فرض که ما متوجه قصد فیلمساز شویم و معیارهای مرسومی را که از تماشای یک کمدی داریم دور بریزیم، اما می‌توانیم چشم بر نبود یک روند مشخص و شخصیت پردازی درست ببندیم؟ تا کجا قرار است موقعیت‌های بدون پرداخت و متکی به بازیگر ما را بخنداند؟ صدای آرش به صورت نریشن روی فیلم از ابتدا سعی می‌کند به ما اطلاعات بدهد اما اگر آن صدا را حذف کنید فیلم آسیب جدی می‌بیند؟ از شخصیت‌ها چقدر می‌دانیم؟ جز اینکه بابک صرفا برچسب یک نقاش خورده است و درگیری کلیشه‌ای و ساده‌ای در برخورد با مسائل عاطفی دارد که بعید می‌دانم مخاطبی را بخنداند. از بهنود هم هیچ اطلاعات کارسازی نداریم. تنها کسی را که بیشتر می‌شناسیم آرش است که به واسطه‌ی حرف‌هایی که خودش می‌زند او را می‌شناسیم و نه در موقعیت‌های بحرانی که شخصیت از دل آنها بیرون می‌آید.




 البته این موضوع هم طعنه آمیز است که آرش و بابک به عنوان مثال دانشجو و هنرمند (هنری که با نمایش یک تندیس سیمرغ بلورین در پلاستیک، ارزش امروز آن به طنز کشیده می‌شود) جامعه هستند که به این مسئله روی می‌آورند و از طبقه پایین دست جامعه نیستند که از فرط فقر به سمت این موضوع کشیده شده باشند.



نوشته شده در شنبه 5 خرداد 1397 ساعت 02:46 ب.ظ توسط zahra akrami نظرات |


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 24 اردیبهشت 1397 ساعت 01:52 ب.ظ توسط zahra akrami نظرات |

می خواهم مهمانی بگیرم...  
یک مهمانیِ دو نفره... 
 من و .... 
 من و خدا... 
 به صرفِ قهوه... 
 قهوه ای تلخ...
به تلخیِ خودم... 
 شاید برایش شکر هم گذاشتم
...اما نه... 
 نمک می گذارم...
  باید خدا را نمک گیر کنم... 
 می خواهم اینگونه او را مجبور کنم... 

 مجبور کنم تا او هم مرا دعوت کند...

  به همان آرامش غریبی که در کنارش می توان داشت...

نوشته شده در چهارشنبه 20 خرداد 1394 ساعت 04:20 ب.ظ توسط zahra akrami نظرات |

دختران فرشتگانی هستند  از آسمان
برای پر کردن قلب ما با عشق بی پایان
این روز بر دختران دیروز و مادران امروز مبارک . . .

.
.
.
عطر باغ محمدی دارد
زاده مصطفی است، معصومه
پرتوی از تلألوء زهرا (س)
گوهری پر بهاست، معصومه
ولادت حضرت معصومه (س) و روز دختر مبارک

.
.
.
عزیزم امروز روز توست ،
امیدورام از لحظه لحظه زندگیت لذت ببری و به تمام خواسته های زندگیت برسی
و به زودی دماغتو عمل کنی و در آینده ای نه چندان دور ، پارک دوبل رو هم یاد بگیری …

.
.
.


سالروز میلاد خانم فاطمه معصومه (س)
و روز ملی دختر را به همه بانوان پاک و آسمانی تبریک عرض می کنم

.
.
.
تقدیم به بهترین دختر دنیا و امید حیات من
با آرزوی بهترین و برترین ها برای فرشته زندگیم . . .
دخترم روزت مبارک

.

.

.
دختر ، خاطرات شاد و خوشی گذشته
لحظات شاد حال و امید آینده است
تقدیم به دختر امروز و مادر آینده
روزت مبارک

.
.
.
میشه اسم پاکتو رو دل خدا نوشت
میشه با تو پر کشید توی راه سرنوشت
میشه با عطر تنت تا خود خدا رسید
میشه چشم نازتو رو تن گلها کشید

.
.
.
خداوند لبخند زد
دختر آفریده شد!
لبخند خدا روزت مبارک
روز دخترای گل مبارک

.
.
.
روز دختر رو بهتون تبریک میگم
امیدوارم سال دیگه مشمول این پیام نباشی و از ترشیدگی در بیایی !

.
.
.
سلام بر تو، بانوی آب‏ها و آیینه‏ها
سلام بر تو، زیباترین مطلع غزل‏های عاشقی
سلام بر نجابت دست‏ها و کرامت نگاه‏هایت
«اَلسَّلامُ عَلَیْکِ یا فاطمة معصومه»

.
.
.
بزرگترین سرمایه دختر و زن مسلمان «حیا» است
که ثمرة آن، مهار شهوت و تضمین عفّت او خواهد بود . . .
(پیامبر اکرم)

.
.
.
این زن که خاک قم به وجودش معطر است
تکرار آفرینش زهرای اطهر است
تکرار آفرینش افلاک بر زمین
تکرار آفرینش عرش مصور است

.
.
.
ای همه آسمان شده ، خیره‌ به هر نگاه تو
چشم رضا ستاره شد ، مانده کنارِ ماه تو
لشگرِ حوریان ببین ، برگِ خزانِ مقدمت
آمده‌ تا که بال خود ، فرش کند به راه تو

.
.
.
ای روح محبت که به قم قائمه ای
یادآور زهد و عفت فاطمه ای
معصومه و خواهر محبوب رضا
او عالم اهل بیت و تو عالمه ای

.
.
.
بازم فصل ، فصلِ پاییز و موسم ترشی …
چیه ؟ چرا چپ چپ نگاه می کنید ؟ من مگه حرفی از روز دختر زدم ؟ والا …

.
.
.
اگه فقط یه دونه دختر خوب و مهربو

ن توی دنیا باشه …
عهههـ مثل اینکه از اتاق فرمان میگن گشتیم نبود نگرد نیست !!!

نوشته شده در چهارشنبه 5 شهریور 1393 ساعت 03:00 ب.ظ توسط zahra akrami نظرات |

سه تا زن توی تصادفی کشته شدن و سه تاشون رفتن بهشت!
دمِ درِ بهشت مامور نگهبان گفت:
شما آزادید هر کاری بکنید ، تنها قانون اینجا اینه که : روی اردک ها پا نذارین!
زنها قبول کردن و رفتن توی بهشت.
خیلی زیبا و سرسبز بود ولی همه جا پر از اردک بود!
همونجا اولین زن پاش رفت روی یه اردک و ازدک له شد...
مامور نگهبان همون لحظه همراه با یه مرد خیلی بدقیافه اومد و گفت :
تو قانون رو نقض کردی و برای تنبیهت باید تا
ابد با این مرد بمونی ...
فردا اون روز ، زن دوم پاش رفت روی اردک و مامور نگهبان سریع اومد و همراهش یه مرد زشت دیگه بود و گفت :
توام قانون رو نقض کردی و باید تا ابد با این مرد بمونی برای تنبیه ...
زن سوم که اینا رو دیده بود خیلی ترسید و حواسشو جمع کرد که پاشو روی اردک ها نذاره!
چند ماه همینجوری گذشت که یه روز نگهبان با یه مرد فوق العاده خوش تیپ و زیبا اومد!نگهبان رو به زن کرد و گفت : شما باید تا ابد پیش همدیگه بمونید ...
زن که توی عمرش همچین مردی ندیده بود با ذوق از مرده پرسید :
واااای من نمیدونم چیکار کردم که پاداشم تو هستی ..!
مرده گفت : منم چیزی نمیدونم ! فقط میدونم که یه اردک رو له کردم
..!


نوشته شده در سه شنبه 4 شهریور 1393 ساعت 06:47 ب.ظ توسط zahra akrami نظرات |


1 - برای پس انداز کردن هزینه‌های ضروری را تعیین کنید
اولین قدم در ایجاد بودجه، تعیین هزینه های ضروری یا ثابت از قبیل اجاره، قسط ماشین، قبض آب و برق است.
شما می‌توانید هزینه‌های مواد غذایی و گاز را نیز در این دسته قرار دهید. این هزینه را با هم جمع کنید و از درآمد ماهانه خود کم کنید، مقدار باقی‌مانده پولی است که برای هزینه‌های اختیاری مانند تفریح، خرید، مسافرت، رستوران و یا غیره قابل خرج کردن است.


2 - استفاده از برنامه ها جهت پس انداز کردن
برنامه‌های تلفن‌ همراه و کامپیوتر بسیاری برای بررسی خرج‌های مالی و بودجه‌بندی‌ها در دسترس می‌باشد.
شما می‌توانید با استفاده از این برنامه‌ها به صورت مداوم هزینه‌های خود را بررسی کرده و تصمیم‌های مالی هوشمندانه‌تری بگیرید.
این را به خاطر داشته باشید که بودجه‌بندی امری انعطاف‌پذیر است و می‌توان اولویت‌ها را تغییر داد. می‌توان در هزینه برخی از خواسته‌ها صرفه‌جویی کرد و یا خرید آن‌ها را به ماه بعد موکول کرد.


3 - جهت پس انداز یک صندوق اضطراری داشته‌ باشید
تعیین زمان خراب‌شدن خودرو یا هزینه‌های منزل و یا بیماری‌ها قابل پیش‌بینی نیست. این ضروری است که بودجه‌ای را برای حوادث غیرمنتظره زندگی کنار گذاشت و یک صندوق اضطراری را تهیه کرد. اگر شما بتوانید تدریجی، سه تا شش ماه از هزینه‌های خود را ذخیره کنید، می‌توانید از قرض گرفتن در امان بمانید. اگر شما این صندوق را ندارید، از همین امروز شروع کنید.

4 - برای پس انداز کردن همواره مواظب تغذیه خود باشید
غذا خوردن یکی از واجبات زندگی همه افراد است. راه‌های زیادی برای داشتن تفکر هوشمندانه‌تری درباره هزینه غذا وجود دارد. بیرون غذا خوردن در اکثر موارد بیشتر از پخت‌وپز در خانه هزینه دارد، بنابراین حتی اگر از غذا پختن متنفر هستید، غذاهای سریع را برای پختن انتخاب کنید و از بیرون غذا خوردن اجتناب کنید.

5 - جهت پس انداز کردن هزینه مسکن خود را ارزیابی کنید
سعی کنید اگر از خانه‌های مجردی استفاده می‌کنید با پیدا کردن یک همخانه خوب این هزینه را کاهش دهید.
به جای تعویض مبلمان و وسایل منزل نیز سعی کنید آن‌ها را تمیز نگاه داشته و یا بازسازی کنید. شما می‌توانید بسیاری از مشکلات منزل را بدون دعوت از یک تعمیرکار به راحتی خودتان انجام دهید و در این هزینه‌ها صرفه‌جویی کنید.


6 - در راه پس انداز کردن معقول باشید
این را به خاطر داشته‌باشید که شما هرگز نمی‌توانید صد در صد بودجه‌بندی خود را رعایت و پس انداز کنید.
بودجه‌بندی نیز مانند رژیم یا برنامه ورزشی به تمامی انجام پذیر نیست و باید واقع بین بود. سعی کنید با شروع تنظیم اهداف کوچک و عملی کردن آن، اراده خود را برای دستیابی به خواسته‌های بزرگ تقویت کنید.
بودجه‌بندی نوعی ماراتن است و دو سرعت نیست.


نوشته شده در یکشنبه 2 شهریور 1393 ساعت 01:19 ب.ظ توسط zahra akrami نظرات |

وقتی میرم بانک به جای یه شماره ، پنج شیش تا شماره می گیرم
اینطوری اون آدمی که بعد من میاد وقتی هی شماره هارو اعلام میکنن و می بینه که کسی نیست از خوشحالی تا دم باجه ذوق مرگ میشه !
کار ما شاد کردن دل ملته دیگه !
خدایا مارو شاد کنه 

نوشته شده در یکشنبه 2 شهریور 1393 ساعت 03:08 ق.ظ توسط zahra akrami نظرات |

در سال قحطی ، عارفی غلامی را دید که شادمان بود.
پرسید: چطور در چنین وضعی شادی می کنی؟ 
گفت : من غلام اربابی هستم که چندین گله و رمه دارد و تا وقتی برای او کار می کنم روزی مرا می دهد . 

عارف گفت : از خودم شرم دارم که یک غلام به اربابی با چند گوسفند توکل کرده و غم به دل راه نمی دهد و

من «خدایی» دارم که مالک تمام دنیاست و نگران روزی خود هستم...


نوشته شده در چهارشنبه 30 بهمن 1392 ساعت 05:32 ب.ظ توسط zahra akrami نظرات |

نخست دیر زمانی در او نگریستم
چندان که چون نظر از وی باز گرفتم
در پیرامون من
همه چیزی
به هیات او در آمده بود .
آن گاه دانستم
که مرا دیگر از او گزیر نیست .


"ﺍﺣﻤﺪ ﺷﺎﻣﻠﻮ"

نوشته شده در جمعه 6 اردیبهشت 1392 ساعت 06:28 ب.ظ توسط zahra akrami نظرات |

مردی متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوایی اش کم شده است…

به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولی نمی دانست این موضوع را چگونه با او درمیان بگذارد.
به این خاطر، نزد دکتر خانوادگی شان رفت و مشکل را با او درمیان گذاشت.
دکتر گفت: برای اینکه بتوانی دقیقتر به من بگویی که میزان ناشنوایی همسرت چقدر است، آزمایش ساده ای وجود دارد. این کار را انجام بده و جوابش را به من بگو…

« ابتدا در فاصله ۴ متری او بایست و با صدای معمولی، مطلبی را به او بگو. اگر نشنید، همین کار را در فاصله ۳ متری تکرار کن. بعد در ۲ متری و به همین ترتیب تا بالاخره جواب بدهد. »

آن شب همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه شام بود و خود او در اتاق پذیرایی نشسته بود. مرد به خودش گفت: الان فاصله ما حدود ۴ متر است. بگذار امتحان کنم.

سپس با صدای معمولی از همسرش پرسید:

« عزیزم ، شام چی داریم؟ »

جوابی نشنید بعد بلند شد و یک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسید و باز هم جوابی نشنید. بازهم جلوتر رفت و به درب آشپزخانه رسید. سوالش را تکرار کرد و بازهم جوابی نشنید. این بار جلوتر رفت و درست از پشت همسرش گفت:

« عزیزم شام چی داریم؟ »

و همسرش گفت:

« مگه کری؟! » برای چهارمین بار میگم: « خوراک مرغ » !!

نوشته شده در چهارشنبه 25 مرداد 1391 ساعت 07:15 ب.ظ توسط zahra akrami نظرات |

پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت. هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می خرید فقط بخاطر صحبت کردن با اون… بعد از یک ماه پسرک مرد… وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر

پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد… دخترک دید که تمامی سی دی ها باز نشده… دخترک گریه کرد و گریه کرد تا مرد… میدونی چرا گریه میکرد؟ چون تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه سی دی میگذاشت و به پسرک میداد!


نوشته شده در چهارشنبه 25 مرداد 1391 ساعت 07:11 ب.ظ توسط zahra akrami نظرات |


روزی « ناصرالدین شاه »، وزیر دفترش، « هدایت الله خان » را دید که گوشهایش از زیر کلاهش بیرون آمده بود. نظری خشم آلود به وی افکند و گفت:


« گوشهایت را زیر کلاه بگذار. »

وزیر دفتر در حالی که کلاه خود را روی گوش های می کشید گفت:


«بفرمائید قربان. این هم گوش های بنده. حالا ببینم کارهای مملکت، با رفتن گوش من در زیر کلاه درست می شود


********************


این اولین باری بود  که احساس می کرد شوهرش به او خیانت می کند  . او با گوش های خودش صدای یک زن را از داخل گوشی ، حین مکالمه با همسرش شنیده بود . باورش مشکل بود ، همه راههای ممکن را در ذهنش مرور کرد . اول طلاق ، ولی فکر اینکه با دو تا بچه به خانه پدر بد اخلاقش برگردد ، دیوانه اش می کرد .

به فکرش رسید  که موضوع را با مادرش در میان بگذرد ، ولی چون خانواده اش از ابتدا با این ازدواج مخالفت می کردند . منصرف شد . تصمیم گرفت ، خیلی صریح و رک به خود شوهرش همه چیز را بگوید ، ولی خوب فکر کرد که او خیلی راحت همه چیز را انکار خواهد کرد و چون دلیل قانع کننده ای ندارد ، شاید محکوم هم بشود . تصمیم نهایی این بود که به آن زن تلفن کند ، شاید او نمی دانست که مرد مورد علاقه اش ، زن و دو تا بچه دارد .

تلفن  به نام خودش بود این هم از زرنگی های زنانه اش به شمار می رفت . پرینت تلفن ها را خیلی راحت گرفت . ساعت و دقیقه ای که بوی خیانت به مشامش رسیده بود . هرگز از خاطرش محو نمی شد ، ساعت ? و ?? دقیقه بعد از ظهر دوشنبه ! دستانش می لرزید ، اضطراب همه وجودش را فرا گرفته بود ، شماره ها را تک تک و به دقت می گرفت ، یکبار دیگر جملاتی را که از قبل آماده کرده بود در ذهنش مرور کرد . دو زنگ بیشتر نخورد ، تلفن وصل شد ، همان صدای زنانه آشنا گفت : « با سلام ، به شبکه تلفن بانک … خوش آمدید ! »


********************

سال های سال درخت سیب اسم خدا را زمزمه کرد و با هر زمزمه ای سیبی سرخ به دنیا آمد. سیب ها هر کدام یک کلمه بود. کلمه های خدا. مردم کلمه های خدا را میگرفتند و نمیدانستند که درخت اسم خدا را منتشر میکند.

درخت اما میدانست. خدا هم...

درخت اسم خدا را به هرکس که میرسید میبخشید. آدم ها همه اسم خدا را دوست داشتند. اما بچه ها بیشتر... و وقتی سیب میخوردند خدا را مزمزه میکردند و دهانشان بوی خدا میگرفت...

درخت سیب زیادی پیر شده بود. خسته بود. میخواست بمیرد. اما اجازه ی خدا لازم بود. درخت رو به خدا کرد و گفت: "همه ی عمرم اسم شیرینت را بخشیدم. اسمی که طعم زندگی را یاد آدم ها میداد. حس میکنم ماموریتم دیگر تمام شده. بگذار زودتر به تو برسم."

خدا گفت: "عزیز سبزم! تنها به قدر یک سیب دیگر صبر کن. آخرین سیب ات سهم کودکی است که دندان هایش هنوز جوانه نزده. این آخرین هدیه ات را هم ببخش. صبر کن تا لبخندش را ببینی."

و درخت یک سال دیگر هم زنده ماند. برای دیدن آخرین لبخند... وقتی که کودک آخرین سیب را از شاخه ی درخت چید خدا لبخند زد و درخت آرام در آغوش خدا جان داد...



نوشته شده در دوشنبه 1 اسفند 1390 ساعت 03:44 ب.ظ توسط zahra akrami نظرات |


 این اولین باری بود  که احساس می کرد شوهرش به او خیانت می کند  . او با گوش های خودش صدای یک زن را از داخل گوشی ، حین مکالمه با همسرش شنیده بود . باورش مشکل بود ، همه راههای ممکن را در ذهنش مرور کرد . اول طلاق ، ولی فکر اینکه با دو تا بچه به خانه پدر بد اخلاقش برگردد ، دیوانه اش می کرد .

به فکرش رسید  که موضوع را با مادرش در میان بگذرد ، ولی چون خانواده اش از ابتدا با این ازدواج مخالفت می کردند . منصرف شد . تصمیم گرفت ، خیلی صریح و رک به خود شوهرش همه چیز را بگوید ، ولی خوب فکر کرد که او خیلی راحت همه چیز را انکار خواهد کرد و چون دلیل قانع کننده ای ندارد ، شاید محکوم هم بشود . تصمیم نهایی این بود که به آن زن تلفن کند ، شاید او نمی دانست که مرد مورد علاقه اش ، زن و دو تا بچه دارد .

تلفن  به نام خودش بود این هم از زرنگی های زنانه اش به شمار می رفت . پرینت تلفن ها را خیلی راحت گرفت . ساعت و دقیقه ای که بوی خیانت به مشامش رسیده بود . هرگز از خاطرش محو نمی شد ، ساعت 4 و 30 دقیقه بعد از ظهر دوشنبه ! دستانش می لرزید ، اضطراب همه وجودش را فرا گرفته بود ، شماره ها را تک تک و به دقت می گرفت ، یکبار دیگر جملاتی را که از قبل آماده کرده بود در ذهنش مرور کرد . دو زنگ بیشتر نخورد ، تلفن وصل شد ، همان صدای زنانه آشنا گفت : « با سلام ، به شبکه تلفن بانک … خوش آمدید ! »
نوشته شده در چهارشنبه 14 دی 1390 ساعت 04:46 ب.ظ توسط zahra akrami نظرات |


مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ ساله‌اش در قطار نشسته بود. در حالی که

مسافران در صندلی‌های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.

به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و

هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با

لذت لمس می‌کرد فریاد زد: پدر نگاه کن درخت‌ها حرکت می‌کنن. مرد مسن با

لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.

کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرف‌های پدر و پسر را می‌شنیدند

و از پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار می‌کرد، متعجب شده بودند.

ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می‌کنند.

زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می‌کردند.

باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید.

او با لذت آن را لمس کرد و چشم‌هایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن

باران می‌بارد،‌ آب روی من چکید.

زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: ‌چرا شما برای مداوای

پسرتان پزشک مراجعه نمی‌کنید؟

مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر می‌گردیم.

امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می‌تواند ببیند
نوشته شده در جمعه 20 آبان 1390 ساعت 07:40 ب.ظ توسط zahra akrami نظرات |

درِ مطب دکتر به شدت به صدا درآمد. دکتر گفت در را شکستی! بیا تو. در باز شد و دختر

کوچولوی نه ساله ای که خیلی پریشان بود به طرف دکتر دوید و گفت : آقای دکتر! مادرم! 

مادرم! و در حالی که نفس نفس میزد ادامه داد : التماس میکنم با من بیایید، مادرم خیلی

مریض است. دکتر گفت : باید مادرت را اینجا بیاوری، من برای ویزیت به خانه کسی

نمیروم. دختر گفت : ولی دکتر، من نمیتوانم، اگر شما نیایید او میمیرد! و اشک از چشمانش سرازیر شد.

دل دکتر به رحم آمد و تصمیم گرفت همراه او برود. دختر، دکتر را به طرف خانه راهنمایی

کرد، جایی که مادر بیمارش در رختخواب افتاده بود. دکتر شروع کرد به معاینه و توانست با

آمپول و قرص، تب او را پایین بیاورد و نجاتش دهد. او تمام شب را بربالین زن ماند، تا

صبح که علایم بهبودی در او دیده شد. زن به سختی چشمانش را بازکرد و از دکتر به خاطر

کاری که کرده بود تشکرکرد. دکتر به او گفت : باید از دخترتتشکر کنی، اگر او نبود حتماً

میمردی! مادر با تعجب گفت : ولی دکتر، دختر من سه سالاست که از دنیا رفته! و به

عکس بالای تختش اشاره کرد. پاهای دکتر از دیدن عکس رویدیوار سست شد. این همان دختر بود! یک فرشته کوچک و زیبا.


نوشته شده در یکشنبه 15 آبان 1390 ساعت 12:38 ب.ظ توسط zahra akrami نظرات |

سلام فاطیما جان این هم داستانی در مورد شیطان که میخواستی



نشسته بر بساط صبحانه و آرام لقمه برمیداشت...
گفتم: ظهر شده، هنوز بساط کار خود را پهن نکرده ای؟ بنی آدم نصف روز خود را بی تو گذرانده اند...
شیطان گفت: خود را بازنشسته کرده ام. پیش از موعد!
گفتم: به راه عدل و انصاف بازگشته ای یا سنگ بندگی خدا به سینه می زنی؟
شیطان گفت:
من دیگر آن شیطان توانای سابق نیستم. دیدم انسانها، آنچه را من شبانه به ده ها وسوسه پنهانی انجام میدادم، روزانه به صدها دسیسه آشکارا انجام میدهند. اینان را به شیطان چه نیاز است؟
شیطان در حالی که بساط خود را برمیچید تا در کناری آرام بخوابد، زیر لب گفت: آن روز که خداوند گفت بر آدم و نسل او سجده کن، نمیدانستم که نسل او در زشتی و دروغ و خیانت، تا کجا میتواند فرا رود، و گرنه در برابر آدم به سجده می رفتم و میگفتم که : همانا تو خود پدر منی.

نوشته شده در سه شنبه 26 مهر 1390 ساعت 09:38 ب.ظ توسط zahra akrami نظرات |




راسته که میگن:

اگه به یه کچل بخندی بی برو برگرد کچل میشی

ولی به یه میلیونر قهقه هم بزنی هیچ اتفاقی

 نمی افته؟؟؟؟ !!!!



نوشته شده در سه شنبه 19 مهر 1390 ساعت 01:06 ق.ظ توسط zahra akrami نظرات |






یه سوال

چرا وقتی یه نفر رو “هلو” خطاب میکنی ، لپاش گل میندازه و

حال میکنه

اما بهش میگی “گلابی” بهش بر میخوره !؟

بابا میوه میوه است دیگه !

امیدوارم به توئه گلابی بر نخوره !

حتما جواب بدید!

بچه ها خواهشن هر وقت میاین وبلاگم روی

انتخاب وبلاگ برتر کلیک کنید بعد روی کلمه vote

کلیک کنیداون

پایین زیر امار وبلاگم هستش

نوشته شده در شنبه 9 مهر 1390 ساعت 10:44 ق.ظ توسط zahra akrami نظرات |

تاحالا دقت کردین ما به بانک اعتماد میکنیم و
پولامونو
میذاریم اونجا ولی بانک به ما اعتماد نداره حتی
خودکارم زنجیر کرده!!!

نوشته شده در یکشنبه 3 مهر 1390 ساعت 11:51 ق.ظ توسط zahra akrami نظرات |

زن سردش شد. چشم باز کرد. هنوز صبح نشده بود. شوهرش کنارش نخوابیده بود. از رخت‌خواب بیرون رفت…

باد پرده‌ها را آهسته و بی‌صدا تکان می‌داد. پرده را کنار زد. خواست در بالکن را ببندد. بوی سیگار را حس کرد. به بالکن رفت. شوهرش را دید. در بالکن روی زمین نشسته بود و سیگاری به لب داشت. سوز سرما زن را در خود فرو برد و او مچاله‌تر شد. شوهر اما به حال خود نبود. در این بیست سالی که با او زندگی می‌کرد، مردش را چنین آشفته و غمگین ندیده بود. کنارش نشست.

- چیزی شده؟

جوابی نشنید.

-با توام. سرد است بیا بریم تو. چرا پکری؟

باز پرسید. این بار مرد به او نگاهی کرد و بعد از مکثی گفت.

- می‌دانی فردا چه روزی است؟

-نه. یک روز مثل بقیه‌ی روزها.

-بیست سال پیش یادت هست.

مرد گفت.

زن ادامه داد.

- تازه با هم آشنا شده بودیم.

-مرد گفت: بله.

سیگارش را روی زمین خاموش کرد و ادامه داد.

-اما بیست سال پیش، پدرت به ماجرای من و تو پی برد. مرا خواست.

- آره، یادم هست، دو ساعتی با هم حرف زدید و تو تصمیم گرفتی با من ازدواج کنی.

- می‌دانی چه گفت؟

-نه. آنقدر از پیشنهاد ازدواجت شوکه شدم که به هیچ چیز دیگری فکر نمی‌کردم.

مرد سیگار دیگری روشن کرد و گفت.

-به من گفت یا دخترم را بگیر یا کاری می‌کنم که بیست سال آب‌خنک بخوری؟

- و تو هم ترسیدی و با من ازدواج کردی؟

زن با خنده گفت.

-اما پدرت قاضی شهر بود. حتما این کار را می‌کرد.

زن بلند شد.

گفت من سردم است می‌روم تو.

به مرد نگاهی کرد و پرسید:

-حالا پشیمانی؟

مرد گفت. نه.

زن ادامه نداد و داخل اتاق شد.

مرد زیرلب ادامه داد. فردا بیست سال تمام می‌شد و من آزاد می‌شدم. آزادِ آزاد


نوشته شده در یکشنبه 13 شهریور 1390 ساعت 08:00 ق.ظ توسط zahra akrami نظرات |

پسر بچه ای یک برگ کاغذ به مادرش داد.
مادر که در حال آشپزی بود ، دستهایش را با حوله تمیز کرد و نوشته را با صدای بلند خواند. او نوشته بود:
صورتحساب!!!
کوتاه کردن چمن باغچه ۵٫۰۰۰ تومان
مراقبت از برادر کوچکم ۲٫۰۰۰ تومان

نمره ریاضی خوبی که گرفتم ۳٫۰۰۰ تومان

بیرون بردن زباله ۱۰۰۰ تومان

جمع بدهی شما به من :۱۲٫۰۰۰ تومان !
مادر نگاهی به چشمان منتظر پسرش کرد، چند لحظه خاطراتش را مرور کرد و سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب این را نوشت:
بابت ۹ ماه بارداری که در وجودم رشد کردی هیچ
بابت تمام شبهائی که به پایت نشستم و برایت دعا کردم هیچ

بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی هیچ

بابت غذا ، نظافت تو ، اسباب بازی هایت هیچ

و اگر شما اینها را جمع بزنی خواهی دید که : هزینه عشق واقعی من به تو هیچ است
وقتی پسر آن چه را که مادرش نوشته بود خواند چشمانش پر از اشک شد ودر حالی که به چشمان مادرش نگاه می کرد.
گفت: مامان … دوستت دارم
آنگاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت: قبلاً بطور کامل پرداخت شده!!!!

نوشته شده در شنبه 12 شهریور 1390 ساعت 08:00 ق.ظ توسط zahra akrami نظرات |

فرمانروایی که می کوشید تا مرزهای جنوبی کشورش را گسترش دهد، با مقاومتهای سرداری محلی مواجه شد و مزاحمتهای سردار به حدی رسید که خشم فرمانروا را برانگیخت…

و بنابراین او تعداد زیادی سرباز را مأمور دستگیری سردار کرد. عاقبت سردار و همسرش به اسارت نیروهای فرمانروا درآمدند و برای محاکمه و مجازات با پایتخت فرستاده شدند.
فرمانروا با دیدن قیافه سردار جنگاور تحت تاثیر قرار گرفت و از او پرسید:
“ای سردار، اگر من از گناهت بگذرم و آزادت کنم، چه می کنی؟”
سردار پاسخ داد:
“ای فرمانروا، اگر از من بگذری به وطنم باز خواهم گشت و تا آخر عمر فرمانبردار تو خواهم بود.”
فرمانروا پرسید:
“و اگر از جان همسرت در گذرم، آنگاه چه خواهی کرد؟”
سردار گفت:
“آنوقت جانم را فدایت خواهم کرد!”
فرمانروا از پاسخی که شنید آنچنان تکان خورد که نه تنها سردار و همسرش را بخشید بلکه او را به عنوان استاندار سرزمین جنوبی انتخاب کرد.
سردار هنگام بازگشت از همسرش پرسید:
“آیا دیدی سرسرای کاخ فرمانروا چقدر زیبا بود؟ دقت کردی صندلی فرمانروا از طلای ناب ساخته شده بود؟”
همسر سردار گفت:
“راستش را بخواهی، من به هیچ چیزی توجه نکردم.”
سردار با تعجب پرسید:
“پس حواست کجا بود؟”
همسرش در حالی که به چشمان سردار نگاه می کرد به او گفت:
“تمام حواسم به تو بود. به چهره مردی نگاه می‌کردم که گفت حاضر است به خاطر من جانش را فدا کند!”

نوشته شده در جمعه 11 شهریور 1390 ساعت 08:00 ق.ظ توسط zahra akrami نظرات |

در یکی از شهرهای اروپایی پیرمردی زندگی می کرد که تنها بود. هیچکس نمی‌دانست که چرا او تنهاست و زن و فرزندی ندارد. او دارای صورتی زشت و کریه‌المنظر بود…

شاید به خاطر همین خصوصیت هیچکس به سراغش نمی‌آمد و از او وحشت داشتند، کودکان از او دوری می‌جستند و مردم از او کناره‌گیری می‌کردند. قیافه زننده و زشت پیرمرد مانع از این بود که کسی او را دوست داشته باشد و بتواند ساعتی او را تحمل نماید. علاوه بر این، زشتی صورت پیرمرد باعث تغییر اخلاق او نیز شده بود. او که همه را گریزان از خود می‌دید دچار نوعی ناراحتی روحی شد که می‌توان آن را به مالیخولیا تشبیه نمود همانطور که دیگران از او می‌گریختند او هم طاقت معاشرت با دیگران را نداشت و با آنها پرخاشگری می‌نمود و مردم را از خود دور می‌کرد.
سالها این وضع ادامه یافت تا اینکه یک روز همسایگان جدیدی در نزدیکی پیرمرد سکنی گزیدند آنها خانواده خوشبختی بودند که دختر جوان و زیبایی داشتند…..

یک روز دخترک که از ماجرای پیرمرد آگاهی نداشت از کنار خانه او گذشت اتفاقا همزمان با عبور او از کنار خانه، پیرمرد هم بیرون آمد و دیدگان دخترک با وی برخورد نمود. اما ناگهان اتفاق تازه‌ای رخ داد پیرمرد با کمال تعجب مشاهده کرد که دخترک برخلاف سایر مردم با دیدن صورت او احساس انزجار نکرد و به جای اینکه متنفر شده و از آنجا بگریزد به او لبخند زد.
لبخند زیبای دخترک همچون گلی بر روی زشت پیرمرد نشست. آن دو بدون اینکه کلمه‌ای با هم سخن بگویند به دنبال کار خویش رفتند. همین لبخند دخترک در روحیه پیرمرد تاثیر بسزایی داشت. او هر روز انتظار دیدن او و لبخند زیبایش را می‌کشید. دخترک هر بار که پیرمرد را می‌دید، شدت علاقه وی را به خویش درمی‌یافت و با حرکات کودکانه خود سعی در جلب محبت او داشت.

چند ماهی این ماجرا ادامه داشت تا اینکه دخترک دیگر پیرمرد را ندید. یک روز پستچی نامه‌ای به منزل آنها آورد و پدر دخترک نامه را دریافت کرد. وصیت نامه پیرمرد همسایه بود که همه ثروتش را به دختر او بخشیده بود

نوشته شده در پنجشنبه 10 شهریور 1390 ساعت 08:00 ق.ظ توسط zahra akrami نظرات |

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد.

نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید.

بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند.

مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزدش می رفت و از درد چشم می نالید.

موعد عروسی فرا رسید…

زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهرهم که کور شده بود.

همه مردم می گفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد.

۲۰سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت،

مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود.
همه تعجب کردند.

مرد گفت: من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم.


نوشته شده در چهارشنبه 9 شهریور 1390 ساعت 08:00 ق.ظ توسط zahra akrami نظرات |

فوتبال در بهشت



دو پیرمرد 90 ساله، به نامهاى بهمن و خسرو دوستان بسیار قدیمى همدیگر بودند.

هنگامى که بهمن در بستر مرگ بود، خسرو هر روز به دیدار او میرفت.


یک روز خسرو گفت:

«بهمن جان، ما هر دو عاشق فوتبال بودیم و سالهاى سال با هم فوتبال بازى میکردیم. لطفاً وقتى به بهشت رفتى، یک جورى به من خبر بوده که در آن جا هم میشود فوتبال بازى کرد یا نه.»

بهمن گفت:

«خسروجان، تو بهترین دوست زندگى من هستى. مطمئن باش اگر امکانش بود حتماً بهت خبر میدهم»

چند روز بعد بهمن از دنیا رفت.

یک شب، نیمه هاى شب، خسرو با صدایى از خواب پرید. یک شیء نورانى چشمکزن را دید که نام او را صدا میزد: خسرو، خسرو ....

خسرو گفت: کیه؟

منم، بهمن.

تو بهمن نیستى، بهمن مرده!

باور کن من خود بهمنم..

تو الان کجایی؟

بهمن گفت: در بهشت! و چند خبر خوب و یک خبر بد برات دارم.

خسرو گفت: اول خبرهاى خوب را بگو.

بهمن گفت: اول این که در بهشت هم فوتبال برقرار است. و از آن بهتر این که تمام دوستان و هم تیمیهایمان که مردهاند نیز اینجا هستند. حتى مربى سابقمان هم اینجاست. و باز هم از آن بهتر این که همه ما دوباره جوان هستیم و هوا هم همیشه بهار است و از برف و باران خبرى نیست. و از همه بهتر این که میتوانیم هر چقدر دلمان میخواهد فوتبال بازى کنیم و هرگز خسته نمیشویم. در حین بازى هم هیچکس آسیب نمیبیند.

خسرو گفت: عالیه! حتى خوابش را هم نمیدیدم! راستى آن خبر بدى که گفتى چیه؟

بهمن گفت:

مربیمون براى بازى جمعه اسم تو را هم توى تیم گذاشته




مرگ



اومد پیشم حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه فرق میکنه

گفت: حاج آقا یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه
گفتم: چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم

گفت: من رفتنی ام!
گفتم: یعنی چی؟

گفت: دارم میمیرم
گفتم: دکتر دیگه ای، خارج از کشور؟

گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد.
گفتم: خدا کریمه، انشاله که بهت سلامتی میده

با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بمیرم خدا کریم نیست؟

فهمیدم آدم فهمیده ایه و نمیشه گول مالید سرش


گفتم: راست میگی، حالا سوالت چیه؟
گفت:
من از وقتی فهمیدم دارم میمیرم خیلی ناراحت شدم از خونه بیرون نمیومدم
کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن
تا اینکه یه روز به خودم گفتم تا کی منتظر مرگ باشم
خلاصه یه روز صبح از خونه زدم بیرون مثل همه شروع به کار کردم
اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار این حال منو کسی نداشت
خیلی مهربون شدم، دیگه رفتارای غلط مردم خیلی اذیتم نمیکرد
با خودم میگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن
آخه من رفتنی ام و اونا انگار نه
سرتونو درد نیارم من کار میکردم اما حرص نداشتم
بین مردم بودم اما بهشون ظلم نمیکردم و دوستشون داشتم
ماشین عروس که میدیم از ته دل شاد میشدم و دعا میکردم
گدا که میدیدم از ته دل غصه میخوردم و بدون اینکه حساب کتاب کنم کمک میکردم
مثل پیر مردا برا همه جوونا آرزوی خوشبختی میکردم
الغرض اینکه این ماجرا منو آدم خوبی کرد و ناز و خوردنی شدم
حالا سوالم اینه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آیا خدا این خوب شدن و قبول میکنه؟


گفتم: بله، اونجور که یاد گرفتم و به نظرم میرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزیزه

آرام آرام آرام خدا حافظی کرد و تشکر، داشت میرفت گفتم: راستی نگفتی چقدر وقت داری؟
گفت: معلوم نیست بین یک روز تا چند هزار روز!!!

یه چرتکه انداختم دیدم منم تقریبا همین قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه بیماریت چیه؟
گفت: بیمار نیستم!!

هم کفرم داشت در میومد و هم از تعجب داشتم شاخ دار میشدم گفتم: پس چی؟

گفت: فهمیدم مردنیم، رفتم دکتر گفتم: میتونید کاری کنید که نمیرم گفتن: نه گفتم: خارج چی؟ و باز گفتند : نه! خلاصه حاجی ما رفتنی هستیم کی اش فرقی داره مگه؟

باز خندید و رفت و دل منو با خودش برد...ا





ماجرای سه زن




سه تا زن انگلیسی ، فرانسوی و ایرانی با هم قرار میزارن كه اعتصاب كنن و دیگه كارای خونه رو نكنن تا شوهراشون ادب بشن و بعد از یك هفته نتیجه كارو بهم بگن.

زن فرانسوی گفت:

به شوهرم گفتم كه من دیگه خسته شدم بنابراین نه نظافت منزل، نه آشپزی، نه اتو و نه ... خلاصه از اینجور كارا دیگه بریدم. خودت یه فكری بكن من كه دیگه نیستم یعنی بریدم!

روز بعد خبری نشد ، روز بعدش هم همینطور .

روز سوم اوضاع عوض شد، شوهرم صبحانه را درست كرده بود و اورد تو رختحواب من هم هنوز خواب بودم ، وقتی بیدار شدم رفته بود .



زن انگلیسی گفت:

من هم مثل فرانسوی همونا را گفتم و رفتم كنار.

روز اول و دوم خبری نشد ولی روز سوم دیدم شوهرم

لیست خرید و كاملا تهیه كرده بود ، خونه رو تمیز كرد و گفت كاری نداری عزیزم منو بوسید و رفت.



زن ایرانی گفت :

من هم عین شما همونا رو به شوهرم گفتم

اما روز اول چیزی ندیدم

روز دوم هم چیزی ندیدم

روز سوم هم چیزی ندیدم

شكر خدا روز چهارم یه كمی تونستم با چشم چپم ببینم



نوشته شده در سه شنبه 1 شهریور 1390 ساعت 01:50 ق.ظ توسط zahra akrami نظرات |

پیری برای جمعی سخن میراند.

لطیفه ای برای حضار تعریف کرد همه دیوانه وار خندیدند.

بعد از لحظه ای او دوباره همان لطیفه را گفت و تعداد کمتری از حضار خندیدند.

او مجدد لطیفه را تکرار کرد تا اینکه دیگر کسی در جمعیت به آن لطیفه نخندید.

گذشته را فراموش کنید و به جلو نگاه کنید

او لبخندی زد و گفت:

وقتی که نمیتوانید بارها و بارها به لطیفه ای یکسان بخندید،

پس چرا بارها و بارها به گریه و افسوس خوردن در مورد مسئله ای مشابه ادامه میدهید؟

گذشته را فراموش کنید و به جلو نگاه کنید.



بودا به دهی سفر کرد ...
زنی که مجذوب سخنان او شده بود از بودا خواست تا مهمان وی باشد.
بودا پذیرفت و مهیای رفتن به خانه‌ی زن شد.
کدخدای دهکده هراسان خود را به بودا رسانید و گفت : این زن، هرزه است به خانه‌ی او نروید !
بودا به کدخدا گفت : یکی از دستانت را به من بده !!!
کدخدا تعجب کرد و یکی از دستانش را در دستان بودا گذاشت.
آنگاه بودا گفت : حالا کف بزن !!!
کدخدا بیشتر تعجب کرد و گفت: هیچ کس نمی‌تواند با یک دست کف بزند ؟!!
بودا لبخندی زد و پاسخ داد : هیچ زنی نیز نمی تواند به تنهایی بد و هرزه باشد، مگر این که مردان دهکده نیز هرزه باشند.
بنابراین مردان و پول‌هایشان است که از این زن، زنی هرزه ساخته‌اند

نوشته شده در پنجشنبه 27 مرداد 1390 ساعت 03:18 ق.ظ توسط zahra akrami دوست خوب |

کشیشی در اتوبوس نشسته بود که یک ولگرد مست سوار شد و کنار او نشست.

مردک روزنامه ای باز کرد و مشغول خواندن شد و بعد از مدتی از کشیش پرسید:

پدر روحانی روماتیسم از چی ایجاد میشود؟

کشیش هم موعظه را شروع کرد و گفت: روماتیسم  حاصل مستی و بی بند و باری است.

مردک با حالت منفعل  دوباره سرش گرم روزنامه خودش شد.

بعد کشیش از او پرسید: تو حالا چند وقت است که روماتیسم داری؟

مردک گفت من روماتیسم ندارم.

اینجا نوشته است پاپ اعظم دچار روماتیسم بدی است.

نکته:پیش از پاسخ دادن مطمئن شوید سئوال را به خوبی متوجه شده اید  و جواب آنرا می دانید !





وقتی سارا دخترک هشت ساله‌ای بود، شنید که پدر و مادرش درباره برادر کوچکترش صحبت می‌کنند.

فهمید که برادرش سخت بیمار است و آنها پولی برای مداوای او ندارند.

پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمی‌توانست هزینه جراحی پرخرج برادر را بپردازد.

سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه می‌تواند پسرمان را نجات دهد.

سارا با ناراحتی به اتاق خوابش رفت و از زیر تخت قلک کوچکش را در آورد.

قلک را شکست، سکه‌ها را روی تخت ریخت و آنها را شمرد، فقط پنج دلار!

بعد آهسته از در عقبی خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت.

جلوی پیشخوان انتظار کشید تا داروساز به او توجه کند ولی داروساز سرش شلوغ‌تر از آن بودکه متوجه بچه‌ای هشت ساله شود.

دخترک پاهایش را به هم می‌زد و سرفه می‌کرد ولی داروساز توجهی نمی‌کرد.

بالاخره حوصله سارا سر رفت و سکه‌ها را محکم روی شیشه پیشخوان ریخت.

داروساز جا خورد، رو به دخترک کرد و گفت: چه می‌خواهی؟

دخترک جواب داد:‌ برادرم خیلی مریض است، میخواهم معجزه بخرم.

داروساز با تعجب پرسید: ببخشید؟!

دخترک توضیح داد: برادر کوچک من، داخل سرش چیزی رفته و بابایم می‌گوید که فقط معجزه می تواند او را نجات دهد.

من میخواهم معجزه بخرم، قیمتش چند است؟!

داروساز گفت: متأسفم دختر جان، ولی ما اینجا معجزه نمی‌فروشیم.

چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: شما را به خدا، او خیلی مریض است،

بابایم پول ندارد تا معجزه بخرد این هم تمام پول من است، من کجا می‌توانم معجزه بخرم؟

مردی که گوشه ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت، از دخترک پرسید چقدر پول داری؟

دخترک پولها را کف دستش ریخت و به مرد نشان داد.

مرد لبخندی زد و گفت: آه چه جالب، فکر می‌کنم این پول برای خرید معجزه برادرت کافی باشد!

بعد به آرامی دست او را گرفت و گفت:‌ من میخواهم برادر و والدینت را ببینم، فکر می‌کنم معجزه برادرت پیش من باشد.

آن مرد دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شیکاگو بود.

فردای آن روز عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت.

پس از جراحی، پدر نزد دکتر رفت و گفت: از شما متشکرم، نجات پسرم یک معجزه واقعی بود.

 می‌خواهم بدانم بابت هزینه عمل جراحی چقدر باید پرداخت کنم؟

دکتر لبخندی زد و گفت:‌ فقط پنج دلار






روزی مدیر یکی از شرکت های بزرگ در حالی که به سمت دفتر کارش می رفت چشمش به جوانی افتاد

 که در راهرو ایستاده بود و به اطراف خود نگاه میکرد.

 جلو رفت و از او پرسید: «شما ماهانه چقدر حقوق دریافت می‌کنی؟»

جوان با تعجب جواب داد: «ماهی 200 دلار.»

مدیر با نگاهی آشفته دست به جیب شد و از کیف پول خود 600 دلار را درآورده و به جوان داد و به او گفت:

«این حقوق سه ماه تو، برو و دیگر اینجاپیدایت نشود!

ما به کارمندان خود حقوق می‌دهیم که کار کنند نه اینکه یک جا بایستند و بیکار به اطراف نگاه کنند.»

جوان با خوشحالی از جا جهید و به سرعت دور شد.

 مدیر از کارمند دیگری که در نزدیکیش بود پرسید: «آن جوان کارمند کدام قسمت بود؟»

کارمند با تعجب از رفتار مدیر خود به او جواب داد: «او پیک پیتزا فروشی بود که برای کارکنان پیتزا آورده بود.»


 
 
نوشته شده در جمعه 14 مرداد 1390 ساعت 12:47 ق.ظ توسط zahra akrami دوست خوب |


(تعداد کل صفحات:[cb:pages_total])      [cb:pages_no]  
Design By : Pars Skin